چگونه خاک نفس می‌کشد؟
بیندیشیم...
چه زمهریر غریبی!
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره سنگ!
به سر رسیده جهان؟
پاسخی نداشت سپهر.
چگونه خاک نفس می‌کشد؟
بیاموزیم...
شکوه رستن را اینک
طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ
زمین به ما آموخت 
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم؟
نفس کشید زمین،ما چرا نفس نکشیم؟

فریدون مشیری

 








دسته گلی برای مادر...
مرد مقابل گل فروشی ایستاد،
 می‌خواست دسته گلی که برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که در کنار در نشسته بود و اشک می‌ریخت. نزدیک دختر رفت و از او پرسید:
ـ چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت:
ـ می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم، اما پولم کم است.
مرد گفت:
ـ با من بیا، من برایت یک دسته گل خوشرنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج شدند، دختر در حالی که دسته گل را در دست گرفته بود و به سینه می‌فشرد، لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد گفت:
ـ می خواهی تو را به مقصدت برسانم؟
دختر گفت:
ـ نه، تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگر نتوانست چیزی بگوید، بغض گلویش را بست و دلش شکست. به گل فروشی برگشت، دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به مادرش هدیه بدهد…
 
 
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک‌ها سنگ می‌زنند
 و گنجشک‌ها جدی جدی  می‌میرند...
آدمها شوخی شوخی زخم می‌زنند، و قلب ها جدی جدی می‌شکنند...
تو شوخی شوخی لبخند می‌زنی و من جدی جدی عاشق می‌شوم!

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان
 ما را تمام لذت هستی به جست و جوست
 پویندگی تمامی معنای زندگی است

 هرگز «نگرد نیست» سزاوار مرد نیست!

چندبار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دام ات را تهی یافتی؟
از پا منشین
آماده شو که دیگر بار ودیگر بار
دام باز گستری!
                                               مارگوت بیکل