قرار
پس از سفرهای بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این
دریای طوفانی،
برآنم که
در کنار لنگر افکنم،
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاه ات در آیم
و در کنارت پهلو گیرم.
آغوش ات را باز یابم:
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.


                                                مارگوت بیکل
 
 
در پس هیچ دریچه ای
شعله شمعی نمی جنبد
عشق به دیاری دیگر کوچیده است


گدا
آسمان و زمین را دارد
برای جامعه تابستانی اش.

 
هایکو

شاد كردن قلبی با عمل، بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد …

گاندی
 


چه خوش خیال است ،
فاصله می گیرم
به خیالش تورا از من می گیرد
نمیداند جایت امن است
اینجاست...
میان دل

 
 
گفتی مگر  بخواب ببینی
مرابه خواب
ای بخت من بخواب
که این خواب دیدنی ست
 
 
براستی پیران جوان و جوانان پیر در دنیا بسیارند.
 
اسمایلر
 


 
بیشتر ما همیشه نیمه خالی لیوان را میبینیم و تمام توجه خود را به آنچه که نداریم معطوف میکنیم و از آنچه داریم غافلیم.
 
برناردشاو
 
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
 
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
 
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
 
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
 
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
 
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
 
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
 
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
 

 
حافظ شیرازی
 

برگ در انتهای زوال می افتد
و میوه در ایتدای کمال
بنگر که چگونه می افتی
چون برگی زرد
چون سیبی سرخ


مارعیت با کجا محصول باغستان کجا؟
روستای سیب سرخ بی ارباب نیست

 
 
اگر میخواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش، زیرا آن شادی ای که ما به دیگران می دهیم به دل ما برمیگردد. بتهوون
 
تفاوت بین یک آدم موفق با دیگران کمبود استعداد، یا اطلاعات نیست
بلکه کمبود اراده است . . .
ونس لمباردی
 
چگونه خاک نفس می‌کشد؟
بیندیشیم...
چه زمهریر غریبی!
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره سنگ!
به سر رسیده جهان؟
پاسخی نداشت سپهر.
چگونه خاک نفس می‌کشد؟
بیاموزیم...
شکوه رستن را اینک
طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ
زمین به ما آموخت 
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم؟
نفس کشید زمین،ما چرا نفس نکشیم؟

فریدون مشیری

 
 
 
دسته گلی برای مادر...
مرد مقابل گل فروشی ایستاد،
 می‌خواست دسته گلی که برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که در کنار در نشسته بود و اشک می‌ریخت. نزدیک دختر رفت و از او پرسید:
ـ چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت:
ـ می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم، اما پولم کم است.
مرد گفت:
ـ با من بیا، من برایت یک دسته گل خوشرنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج شدند، دختر در حالی که دسته گل را در دست گرفته بود و به سینه می‌فشرد، لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد گفت:
ـ می خواهی تو را به مقصدت برسانم؟
دختر گفت:
ـ نه، تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگر نتوانست چیزی بگوید، بغض گلویش را بست و دلش شکست. به گل فروشی برگشت، دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به مادرش هدیه بدهد…



 
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک‌ها سنگ می‌زنند
 و گنجشک‌ها جدی جدی  می‌میرند...
آدمها شوخی شوخی زخم می‌زنند، و قلب ها جدی جدی می‌شکنند...
تو شوخی شوخی لبخند می‌زنی و من جدی جدی عاشق می‌شوم!
 
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان
 ما را تمام لذت هستی به جست و جوست
 پویندگی تمامی معنای زندگی است

 هرگز «نگرد نیست» سزاوار مرد نیست!
 
چندبار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دام ات را تهی یافتی؟
از پا منشین
آماده شو که دیگر بار ودیگر بار
دام باز گستری!

                                                                                            
                                                                                                مارگوت بیکل



 

نماد اعتماد